خرید بک لینک
قبلناا(قبل کنکور )به مامان بزرگم زنگ زده بودم یکم حرف بزنه برام که استرسم کم بشه.عشقولی خودمههههه...آخرش گفتم مامان بزررگ حوزه ی کنکورمون دانشگاه ازاده!گفت چی؟؟دانشگاه ازاد؟؟مگه نمیخوای دولتی کنکور بدیی؟؟گفتم چرا..جاش اونجاعه..میگه آهاانننن یه لحظه ترسیدم گفتم نزنه به سرت بری فقط کنکور ازاد بدیی..گفتم هعیی مادر بزرگ جان کنکورارویکی کردن.جدا نیست که بخوام سر کنکور دادن انتخاب کنم که!!همین چند روز (دیروز) زنگ زدم بهم باهاش صحبت کردم.میگم رفتم واسه خودم چایی ریختم یاد شما افتادم گفتم زنگ بزنم دلم براتون تنگ شدههه...میگه زهرا این هفته جوابای کنکور میاد نه؟؟گفتم عارههه...بدبخت شدممم...اگر نیارم چی

برچسب: هسته,گردو, نویسنده: آوا امینی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

شاید الان بگین بوووو چقدر ذهنت همش درگیر درسه و دیگه به هیچی فکر نمیکنی و شورشو در آوردی و ازین حرفا.ولی من بعد دوسال این موضوعو نتونستم فراموش کنم..اخه چجوری؟؟!!منظورم نهاییای سومه.شاید بزرگ ترین موفقیت درسی ای که من در طی 12 سال تحصیلیم بدست آوردم همونا بود...من هنوزم نمیتونم درکش کنم...گااهی اوقت فکر میکنم خدا خواسته امتحانم کنه...ک من اینقدرر بهت کمک کردم.تو چرا نتونستی بعدن هیچی بشی...شاید هم علت دیگه داشته...میدونی؟اونموقع ها دیگه کارم بجایی رسیده بود که فقط واسه اینکه به هیچی فکر نکنم میشستم درس میخوندم.اگر همینجوری فکر میکردم امکان داشت یع تفنگ بگیرم بزنم همشونو بکشم...با این حال نم

برچسب: همینطوری,الکیمگه,میشه؟؟, نویسنده: آوا امینی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

میگم...دارین با یکی صحبت میکنین...میدونین داره بهتون دروغ میگه...چیکار میکنین؟؟بهش میگین دروغ نگو؟؟یا میگین اره تو راست میگی؟؟!!منظورم اینه که بروش میارین که حقیقتو میدونین یا نه؟؟من تا الان نمیگفتم.چون شاید حوصله ی گوش کردن به بهونه هایی که دوباره میخوان سر هم کننو نداشتم.گاهی اوقات دوست نداشتم طرف بخاطر دروغ قبلیش مجبور بشه یه دروغ دیگه هم بگه،اونجوری میشد دوتا گناه...ولی بیشتر اوقات حوصله تایپ کردن نداشتم!!؟؟اینجوری فکر نمکنن من خرم و هیچی نمیفهمم و هر کاری دلشون خواست انجام بدن؟؟میترسم یروز دیگه روزم نشه بهشون بگم من دروغاتونو میدونم...+دوباره تکرار میکنم.من احمقم؟؟؟!! zahra یکشنبه هشتم

برچسب: سوال,اساسی, نویسنده: آوا امینی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

رفتم آرایشگاه.با کلی شور و شوق.میگم موهامو پسرونه بزن.میگه دیزل؟؟؟میگم نه...کناره هاش خعلی کوتاه نشه...

من الان میخوام بدونم کدوم پسری موهاش اینجوریههه؟؟؟اسم بده مرده تحویل بگیر...ای خدااا....اینا چرا اینکارارو با من میکنن؟؟!!فقط گیخوام بدونم الان درحال حاضر کدوم پسری اینجوریه؟؟؟پس چرا من نمیبینم؟؟!

zahra

یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶

22:10

برچسب: پسمل,شدمنه, نویسنده: آوا امینی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

شب که میشه یچیزیم میشه که خودمم نمیدونم.تمرکزم کاملن از دست میره...یعنی فقط کافیه ببینم که خورشید داره غروب میکنه.دیوونه میشم...حداقل کاری ک میتونم برای خودم بکنم اینه ک برم شاسقینو بگیرم بقلش کنم یکم راه برم...امشب خوبه.میرم فیلم میبینمحتی این مشکل من با شب توی کارامم تاثیر میذاره...شبا نمیتونم تست بزنم.درسای خوندنیمو میزارم شب.مغزم میپاچه...اینقدر پر میشه که نمیتونم درسارو از کنارگوشش جمع کنم بزارم کنار هم جواب تستو بدست بیارم.دارم از دست میرم... zahra یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ 23:46

برچسب: نویسنده: آوا امینی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

-سلام! کسی هست؟اگر صدایم را می شنوید بگویید.کسی خانه نیست؟!یالله! حالا... دارم میشنوم که احساس تنهایی می کنی! می توانم دردت را تسکین ببخشم. کاری کنم که باز روی پای خودت بایستی. آرام باش. اول کمی اطلاعات نیاز دارم. فقط موضوعات کلی. می توانی بگویی کجا درد دارد؟!+دردی تو را تهدید نمی کند!(درد من برای تو) دود کشتی دور در افق است! بیخود آمدی! لب هایت میجنبند اما نمی فهمم چه می گویی! وقتی که کودک بودم تب داشتم.... دستهایم(از التهاب تب) مثل بادکنک شده بودند! باز هم همان حس را دارم. نمی توانم توضیح دهم. تو نمیفهمی. این من نیستم! من کاملا بی حس شده ام.... Tags: song zahra دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ 2:20

برچسب: نویسنده: آوا امینی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

برگرد عاشقترین هم درد آخر چگونه از خیالت بگذرم برگرد و غمگینم مکنشبها ای آخرین رویا من بی تو از رویای خود تنهاترم تنها تر از اینم مکن مرا بگیر آتشم بزنو جان بده به منو در سپیده ی جان روشن باشمرا ببین ای که بی تو منم بی تو میشکنم ای تمامِ جهان با من باش شمعِ توام تو ببین در اشکِ من بنشین ای روشنای جهان رو سوی سایه مکنبی من مرا به سفر از گریه ام مگذر ای بی تو من نگران از من گلایه مکن مرا بگیر آتشم بزنو جان بده به منو در سپیده ی جان روشن باشمرا ببین ای که بی تو منم بی تو میشکنم ای تمامِ جهان با من باش Tags: song zahra دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ 11:9

برچسب: آتشم, نویسنده: آوا امینی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

جدیدن یه فکری افتاده تو سرم.جدیدن نه البته.حدود 5/6 ماهی هست...که طریقه ی زندگیمو عوض کنم بشم یه آدم منزوی...خیلی خوبه...خیلی..بنظرم قشنگه...حتی فکرش هم که میکنم یه حس خوبی بهم دست میده.یه حس مثل گوش کردن آهنگ نصف شبتوی یه جاده ی خلوت که داری با سرعت 200 تا رانندگی میکنی و با صدای بلند پلیِش کردی...و همینطور هر چی بیشتر وارد اجتماع میشم بیشتر روی تصمیمم مصمم میشم...یکی نیست بگه تو ک موقع خوابت میایی پیش ابجیت میخوابی ک تنها نباشی این مسخره بازیات چیه.والا.بشین سر جات دوغتو بنوش zahra سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۶ 0:22

برچسب: منزوی,خوبه؟, نویسنده: آوا امینی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

صفحه بندی